تبليغاتX
!!! یک استکان چای داغ !!!
!!! یک استکان چای داغ !!!

๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

به یاد عاشورا

DSC01385.jpg 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت ...  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در شنبه 1388/10/05 | موضوع:
تبريك
عيد سعيد غدير مبارك ...
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در پنجشنبه 1388/09/12 | موضوع:
یک شب دلی ...

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت ... دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ... پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد ... اما مرا به عمق درونم کشید و رفت ... تا از خیال گنگ رهایی رها شوم ... بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت ... شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق ... مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت ... دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم ... از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت...

این شعر رو خیلی دوست دارم ... تیتراژ سریال شب دهم 

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در پنجشنبه 1388/07/23 | موضوع:
سکوت ماهی ها

سکوت هم نوعی زیستن است. زیستن در ورای کلمات.
همچون ماهیان که بی صدا ... زیر آب فریاد می زنند ... 
این ماهیان به تلنگر شما دلخوشند ... لطفا دریغ نکنید! 

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در پنجشنبه 1388/06/26 | موضوع:
رمضان مبارک

كوله بارت بربند
شاید این چندسحر
فرصت آخر باشد كه به مقصد برسیم
بشناسیم خدا را
و بفهمیم كه یك عمرچه غافل بودیم ...
می شود آسان رفت
می شود كاری كرد كه رضا باشد او ...
ای سبكبال در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد مبر
من جامانده بسی محتاجم ... التماس دعا ...

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1388/06/01 | موضوع:
انتظار
در زیر این آفتاب داغ صدایی نیست. غیر از صدای رهگذرانی كه تصنیف كهنه ای را در كوچه های شهر می خوانند : آه ای امید غایب ! آیا زمان آمدنت نیست ... ؟!
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در جمعه 1388/05/16 | موضوع:
میلاد مولود کعبه و روز پدر مبارک

پروردگارا ... ای که از بندگانت بسیار زود راضى میشوى ببخش بر بنده‏اى که بجز دعا و تضرع بدرگاهت مالک چیزى نیست ...بار الها ... از تو تمنا دارم بر من آسان گیرى و به حالم ترحم کنى و مرا به قسمت مقدر خود خشنود و قانع سازى و در هر حال مرا متواضع گردانى ای پروردگار من ... و نیز درخواست مى‏کنم که مرا حظ  وافر بخشى از هر خیرى که مى‏فرستى و هر احسانى که مى‏افزایى ... و هر نیکویى که منتشر مى‏سازى و هر رزق و روزى که وسیع مى‏گردانى و هر گنه که مى‏بخشى و هر خطا که بر آن پرده مى‏کشى ... ای پروردگار من ... ای پروردگار من ... ای پروردگار من
                     فرازهایی از دعای کمیل

       روز میلاد مولود کعبه و روز پدر مبارک                     

108 نمونه  بسم الله الرحمن الرحیم

280 نمونه دیگر در یک فایل فشرده
         

http://farhangeiran.com/Imam%20A7.jpg

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1388/04/14 | موضوع:
حرفهايي براي نگفتن
شب از نيمه گذشته ... ساعت درست 1 و 18 دقيقه بامداد از آخرين روز بهار ... مدتهاست كه چيزي ننوشتم ... به قول نوجوانهاي امروز ... حسش نبود ... اما نه اينكه حرفي نباشه ... اتفاقا حرفها زياده ... اما از جنس نگفتن ...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1388/03/31 | موضوع:
حکایت ما ...

"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن معبد شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه"

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1387/12/14 | موضوع:
عاشوراي 1387
حسين بيشتر از آب، تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند 

دكتر علي شريعتي                          

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در دوشنبه 1387/10/16 | موضوع:
یلدا

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و …  دامنی از ستاره …  یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود  … با اولین شب پاییز آمده بود …  و هر شب، ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید … تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند …  یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت … و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد … گیسوانش در باد موج مي  زد  و شب به بوی او آغشته می شد … یلدا شبی، از خدا پاره ای آتش قرض گرفت      … آتش که می دانی، همان عشق است …  یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد …. آتش در وجود یلدا بارور شد … فرشته ها به هم گفتند : …. یلدا آبستن است. آبستن خورشید … و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد … و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند … فرشته ها گفتند : … آه ... فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد … یلدا آفرینش را تکرار می کند … راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در شنبه 1387/09/30 | موضوع:
بهانه !

غافل به ما رسيد و وفا را بهانه ساخت  ...  افكند سر به زير و حيا را بهانه ساخت ...  دست بر دوش غير نهاد از ره کرم ...  ما را چو ديد لغزش پا را بهانه ساخت ...   چون ديد از در مجلس درآمديم ... برخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت ...  رفتيم مسجدي بلكه به رويش نظر كنيم ... بر رخ گرفت دست و دعا را بهانه ساخت ...  زاهد چو طاقت روي پري نداشت ... کنجی نشست و ياد خدا را بهانه ساخت.

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در شنبه 1387/09/16 | موضوع:
بخشی از دعای خواجه عبدالله انصاری ...

الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم. الهی! هر بیماری را شفاء از طبیب است و من بیمار از طبیبم، هرکرا از قسمت بهره ی ایست و من بی نصیبم، هر دل شده ای با یاری و غمگساری است و من بی یار و غریبم. همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم…  غنوده هر کسی با یار و من بی یار چون باشم …  الهی! عنایتت کوه است و فضل تو دریاست، کوه کِی فرسود و دریا کِی کاست؟ عنایت تو کی جُست و فضل تو کی وا خواست؟ پس شادی یکی است که دوست یکتاست.

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در سه شنبه 1387/06/19 | موضوع: دعای خواجه عبدالله انصاری
یک روز خوب

 امروز دفاع کردم ... ۲۵ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱:۳۰ تا ۱۵  عصر اتاق ۱۸ ... آقای دکتر یمنی آقای دکتر ابوالقاسمی  داوری پایان نامه را بر عهده داشتند و خانم دکتر صباغیان راهنما و آقای دکتر صالح صدق پور مشاورم بودند ... خدا رو شکر به خوبی برگزار شد . فردا روز تولد حضرت علی (ع) است. می دونستم که روز خوبی خواهد بود ... امروز همه چیز عالی بود.

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در سه شنبه 1387/04/25 | موضوع: یک روز خوب
آرزو

مدتهاست چیزی ننوشتم ... این قصه به نظرم بامزه اومد ... شاید هم تکراری باشه .... ببخشید ... امروز کارای پایان نامه رو به یه جاهایی رسوندم ... یه کم فرصت پیش اومد ... حالا بخونید ببینم نظرتون چیه !

 

یه زوج ۶۰ ساله  به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!  ... زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و بوف !!!! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد ! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:  این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد ! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه ... زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و بوف!!! مرد ۹۰ سالش شد !!! 

 نتیجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ باشند ، ولی فرشته ها حتما زن هستند !!

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در دوشنبه 1387/03/20 | موضوع: آرزو
یا مقلب القلوب والابصار

یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال

تو را فیروز و فرخ باد این نوروز سلطانی لبت خندان دلت شادان در این جشن نیاکانی

منت در عید جمشیدی کنم تبریک و تقدیمی که اقبال تو سعد آید در این آیین ایرانی

شعله های زندگی تون پر حرارت و داغ ... دلتون گرم و شاد و  با نشاط

 با آرزوی سالی خوش .... دوستدار شما یک استکان چای داغ !
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در دوشنبه 1386/12/27 | موضوع: یا مقلب القلوب والابصار
ماندن یا رفتن ...

جاذبه خاک به ماندن می خواند

 

و  آن عهد باطنی به رفتن ...

 

عقل به ماندن می خواند

 

و عشق به رفتن... و این هر دو را خداوند آفریده است

 

تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود.

                                                             

 " سید مرتضی آوینی"

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1386/11/07 | موضوع: ماندن یا رفتن
سلام بر حسین

 نام زیبایت که می آید انگار همه خوبی ها در مقابل همه بدیهای عالم  به یکباره صف میبندند ... رویارویی اوج  پاکی و حقارت پلیدی ، سرفرازی آگاهی و شرم تقصیر،  زبونی خاک و بلندای افلاک ، وسعت آزادگی و تنگنای  اسارت ، تمامیت  وفا و حقارت نیرنگ ...آه ...  انگار همه عشق در مقابل همه نفرت به بر روی لبه تیغ ایستاده اند ... نه دلها و نه چشمها  تاب نمی آورند این همه  آشفتگی را ... که شاید همین باشد راز  گریه های بی بهانه ما به هنگام شنیدن نامت ... ای حسین !  شاید آبی است بر آتش دل  ... سلام بر تو و بر دوستان تو .

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1386/10/26 | موضوع: سلام بر حسین
شب یلداتون خوش
      عمرتون صد شب یلدا ... 
                                                     

                                                          

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در پنجشنبه 1386/09/29 | موضوع: شب یلداتون خوش
تولدت مبارک

  سلام ... امروز وبلاگم یک ساله شد .... چقدر زود گذشت ... پارسال این موقع تو خوابگاه برای اولین بار وبلاگ نویسی رو شروع کردم ... و نمیدونم چرا وقتی خواستم اسمشو انتخاب کنم  اولین چیزی که یادم اومد ... یک استکان چای داغ بود ... الان برای خودم جالبه ...  خوشحالم که این وبلاگو دارم که گاهی توش چیزی بنویسم  ... حتی اگر اون مطلب مال خودم نباشه ... اما احساس منه  که یه نفر دیگه زیباتر بیانش کرده ... این  یک استکان چای داغ  ! با همه نا قابل بودنش ... بهانه ای شد برای آشنایی با دوستهایی که به اندازه همه آنهایی که نشناخته ام  ! دوستشون دارم ... ... برای همه شون آرزوی موفقیت دارم ... الان یه کم گرفتارم و خیلی وقته نتونستم مطلب جالبی بنویسم ...  می بخشید و انشالله در فرصتی بهتر ...   

Smileyراستی امروز روز دانشجو هم هست ... به  یاد همه خاطرات زیبای دانشجویی ... و روزتون مبارک

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در جمعه 1386/09/16 | موضوع: تولدت مبارک
زندگی

زندگی ....

 

د ر این دنیای بزرگ ...  مردمان نیک ، یا به سان معماران در حال   ساختن اند و یا همچون دهقانان به کاشتن مشغول .. اما تفاوت ظریفی است میان این دو ...    در ساختن لذتی نهفته ... دستانی هنرمند و اندیشه ای با ذوق ... خشت بر خشت می نهد  ... در انتظار قد کشیدن و بزرگ شدن ... در انتظار مامنی برای آرام زیستن ...  یا عمارتی با شکوه برای فخر و مباهات آدمی که...  عظمت کاخهای سر به فلک افراشته را به زیر اقتدار خود در نوردد ... چه بسا  سرنوشت تاریخ در بسیاری از همین عمارت های با شکوه رقم خورده است  ...

 

 

  اما هر چه باشد و با هر نیت .... آخرین خشت که گذاشته می شود ... عمارت تمام می شود و .... پایان ساختن .... پایان حظی است که معمار از کار خود می برد .... که با شکوه ترین کاخ های عالم نیز پس از پایان ، فربه تر نخواهند شد . اما ....  آغاز کاشتن ... دگرگونی است ...  زیر و رو کردن زمین است ... خاک به هم ریختن ... شخم زدن ... و بعد ... بذر پاشیدن و دانه پنهان کردن ... کاشتن که تمام شد ... دهقان پیر با دستهایی پینه بسته و صورت آفتاب سوخته به زیر سایه درختی می خزد تا استکان چایی بنوشد از کتری دود اندود کنار اجاق سنگی ... حالا ... کاشتن تمام شده ... اما پایان کاشتن ... آغاز رویش است ... در فصل سرما ، امیدی گرم دل دهقان پیر را نوازش میدهد و چشمانش در انتظار آسمان ... در انتظار باران ... در انتظار بهار ... زیرا کاشتن را هرگز پایانی نیست ...

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1386/08/13 | موضوع: زندگی
یحیی رفت
امروز فهمیدم ... فرصت ها چقدر کوتاهند و ....
آدمها چه زود خاطره می شوند .... کاش ... کاش
خاطره ها ... زود فراموش نشوند ...

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1386/07/25 | موضوع: یحیی رفت ...
پاییز و .... یاد ماه مهر

 

پاییز را دوست دارم زیرا آغاز رویش است ... پاییز را دوست دارم زیرا سرمای مطبوعش با کرختی و سستی نا مانوس است ... پاییز آغاز مهرورزی است  .... آغاز دانستن ... آغاز حرکت ... به سوی امید ... به سوی فردا ... پاییز همیشه بوی تازگی میدهد .... به زیبایی بچه های شاد که با لباسهای تازه شون به مدرسه میروند ... یاد پیراهن آبی آسمانی  اول دبستانم می افتم ... با دور یقه سفید توری ... بوی کتابهای تازه ... مداد تراشهای رنگی ... و پاک کن های عروسکی با بوی توت فرنگی .... که همیشه دوست داشتم گازش بزنم ...  یه بسته مداد رنگی 24 تایی که داشتنش بزرگترین شوق من بود وقتی کلاس اول بودم ... پاییز مرا یاد پولک های ستاره ای میاندازه که معلم کلاس دوم  دبستانم وقتی نمره 20 می گرفتیم بالای دفتر دیکته مون می چسبوند ... و یاد دفتر های کاهی پر از مشق های آب بابا ...  یاد عکس برگردون هایی از کارتون های تلویزیون که جاهای خالی کتابهامون می چسبوندیم ... یاد کلاس دوم راهنمایی میافتم ...  اولین زنگ تفریح بعد از اولین روز مهر ... شوق دیدار همکلاسی های پارسال .... و دغدغه اینکه نیمکت اول کلاس بشینیم .... و بعد امان نداشتیم کلاس تموم شه و برای هم از خاطرات تابستون تعربف کنیم ... همه رمانهایی که توی سه ماه تابستون خونده بودیم رو پشت سر هم برای هم تعریف می کردیم .... پاییز ماه رویش است ... بار ها و بارها در این فصل روییدیم و قد کشیدیم ... وقتی اول دبستان بودم ... یه دختر کوچولوی خجالتی با یک دنیا سوال .... وقتی اول راهنمایی شدم ... یه دختر شیطون با یک دنیا انرژی .... وقتی اول دبیرستان شدم ... یک دنیا امید ...  یک دنیا آرزو .... و سالی که برای اولین بار دانشگاه قبول شدم ... باز هم مهر ماه بود .... این ماه مهر ... آه ... که عجب ماهیه این ماه پر مهر ... و چقدر خاطره نهفته تو این ماه قشنگ  ... ماه مهر داره تموم میشه و نمیدونم چرا دلم خواست تا تموم نشده به خاطرش بنویسم .... دلیل خاصی نداشت ... فقط چون پاییز و بخصوص ماه مهر مرا به یک نستالژی مطبوع می بره ... 

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در شنبه 1386/07/21 | موضوع: پاییز و یاد ماه مهر
ماه نو

عید آمد و عید آمد  وآن بخت سعید آمد          برگیر و دهل میزن کآن ماه پدید آمد

سلام .... عید فطر مبارک ... نماز روزه هاتون قبول و دلتون شاد

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در شنبه 1386/07/21 | موضوع: ماه نو
روی ماه رمضان

ماه رمضان که میشه ... هرکی یاد یک چیزی می افته .... ماه قرآن ... شب قدر ... مناجات شبانه .... خدایا ..... من همیشه ... اول یاد سفره افطاری می افتم  ! ... خوب هر کس به اندازه بزرگی  خودش ... ما هم  هنوز توی همون دوران کودکی موندیم ....  لحظه افطار .... درست مثل لحظه سال تحویل ... انتظار ... عبور ... و یک غم شیرین .... و لحظه خواستن ...  و .... صدای دعای  ربنا ... و توی این لحظه ... احساس میکنی قلبت هزار بار مهربان تر از قبل شده .... و کاش این مهربانی ها ماندگار باشند .... توی این لحظه ....  هزاران آرزو داری و می خوای همه شو توی همون یه لحظه بگی ... اما نمیدونی چطوری و  از کجا شروع کنی .... آخرش میگی ... خدایا هرچی تو بخوای .... و صدای اذان ...  امروز روز پیشواز بود و فردا ماه رمضان ... امشب ماه زیبای رمضان گوشه چشمی نشون میده و شاید اگه خیلی  زرنگ باشیم بتونیم لحظه ای اونو ببینیم .... حسابشو کنی همه ماه رمضون یه لحظه است ... و کاش این یک لحظه رو بتونیم درک کنیم .... پیشاپیش آغاز ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم و  امید که طاعات و عبادات همه  مورد قبول درگاه خداوند قرار بگیره .... سر سفره افطار و اوقات سحر حتما برای دوستانتون دعا کنید و .... ما رو هم فراموش نکنید

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1386/06/21 | موضوع: روی ماه رمضان
انتظار ... تقدیم به آن تنها امید

کودک زمان، پیرامون لحظه های تلخ من، می رقصد ...

زمان می گذرد و زمین در انتظار قدم های توست ...

ای صاحب زمان ... مهربان ...  ای آسمانی ... 

 این کویر تف زده ... سالهاست که در انتظار باران است !

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در سه شنبه 1386/06/06 | موضوع: انتظار
دخترک !

* دخترک گوشش به صدای سبزی فروش بود...

سبزی فروش داد می زد :« آی .... سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد، سبزی تازه، سبزی خانم، بفرما!»  دخترک با خودش گفت:« سبزی ! سبزی که اينقدر اسم و فاميل و لقب و صفت دارد، من چرا بی نام و نشان باشم!» به همين دليل به خودش گفت:« دختر نازنين، دختر خوب، دختر خوشگل ، دختر مهربان، دختر ستاره، دختر ماه، دختر خورشيد...» ..... همين طور که برای خودش انواع صفت ها و لقب ها را می شمرد، پاسبانی جلويش سبز شد و گفت:« آی ... دختر خيابانی! چرا باز اين طرف ها آفتابی شدی، هوس زندان کردی؟» .....
.
.
.
.
... او می رفت و با خودش می گفت: « دختر بدبخت، دختر بيچاره، دختر سياه روز، دختر خيابانی، تو حتی يک برگ سبزی هم نيستی ! » ...........
صدای سبزی فروش هنوز می آمد:« سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد... » این مطلبو هم یه جایی خوندم و خوشم اومد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1386/05/24 | موضوع: دخترک سبزی فروش
عید مبعث مبارک
سلام به همه دوستان ... و تشکر از مهربانی شما ... عیدتون مبارک ... یادمان بعثت پیامبر بزرگ اسلام ... پیام آور دینی که به " خواندن"  آغاز کرد  و  به اندیشیدن پیام داد  را به همه شما تبریک میگم ... امیدوارم این چند روز تعطیلات به همه تون خوش بگذره  و  ...  فعلا خدانگهدار  ... تا در فرصتی بهتر خدمت برسم ...



ادامه مطلب
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در پنجشنبه 1386/05/18 | موضوع: عید مبعث مبارک
این شعر رو یه جایی خوندم ...

بوی پاییز

ایستاده باشی

 

در انتهای تکرار این مسیر بی­پایان

 

مثل قاشقی شکست خورده

 

بعد از آن­همه دلنگ­دلنگِ   این­در و آن­در  زدن­ها

 

اریب

 

در فنجان چای بعد از ظهر

 

چیزهای تلخی هست

 

که باید حل شوند

 

در صفحه­های تقویم

 

مثل این که این روزها

 

پاییز را از صدای سرما خورده­ی کسی نمی­شود فهمید.

 

رقص شعرهای توی شومینه،

 

سرفه­های خشک،

 

بوی آنتی­بیوتیک،

 

بویِ کبریت­­هایِ یواشکیِ بی­تو که بادهای سرد را دوام نمی­آورد،

 

تقویم را به­رخ­ات می­کشند همه

 

و چمدان­های آماده­ات

 

که دل­شان پُر است

 

از دکمه­های باز نشده.

 

از گریبان­هایی

 

که در شب­­های ناگهان چاک افتادند.

 

از لک­های بی­هوای آب­اناری

 

که مثل حکایات هزار و یک شب، دهان­به­دهان، نقل می­شده­اند.

 

دقایق باقی را

 

مگر با راننده تاکسی­ها درددل کنی

 

که تو را دو نفر حساب کنند؛

 

بلیط استعاره­ای­ست لاجرم

 

از دندان­قروچه­هایی

 

که خوابگردی خاطرات­ عابرین این سطرهاست

 

در پیاده­روهای پاییز.

 

پاییزی که دیگر

 

در دستمال­ کاغذی­های مچاله­ی تو نیست ...

 

پاییز

                 باید،

                                 به صفحات تقویم برگردد

وقتی

 

دستمال­های مچاله را باد برده است؛

 

تمام کلاغ­های حکایات این دفتر خاطرات، به خانه رسیده­اند؛

 

صدای سرماخورده­ای در گوشی تلفن خش­خش کرده

 

و برای همیشه جمله­ای ناتمام ­مانده است...                  ( شعر از عماد مرتضوی)

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1386/04/27 | موضوع: بوی پاییز - شعر
یک روز ...

به یاد و احترام دانشجو ... در همه دورانهای تاریخ ... با هر فکر و نگاه و اندیشه

۱۶ آذر ... ۱۵ خرداد ... ۱۷ شهریور ... ۱۸ تیر ... روز و ماه و سال مهم نیست ...

همیشه این دانشجوست که فریاد میزند ... و بعد چه زود فراموش می شود !

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در دوشنبه 1386/04/18 | موضوع: یک روز ...