๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت ...
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت ... دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ... پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد ... اما مرا به عمق درونم کشید و رفت ... تا از خیال گنگ رهایی رها شوم ... بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت ... شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق ... مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت ... دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم ... از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت...
این شعر رو خیلی دوست دارم ... تیتراژ سریال شب دهم
سکوت هم نوعی زیستن است. زیستن در ورای کلمات.
همچون ماهیان که بی صدا ... زیر آب فریاد می زنند ...
این ماهیان به تلنگر شما دلخوشند ... لطفا دریغ نکنید!
كوله بارت بربند
شاید این چندسحر
فرصت آخر باشد كه به مقصد برسیم
بشناسیم خدا را
و بفهمیم كه یك عمرچه غافل بودیم ...
می شود آسان رفت
می شود كاری كرد كه رضا باشد او ...
ای سبكبال در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد مبر
من جامانده بسی محتاجم ... التماس دعا ...
|
پروردگارا ... ای که از بندگانت بسیار زود راضى میشوى ببخش بر بندهاى که بجز دعا و تضرع بدرگاهت مالک چیزى نیست ...بار الها ... از تو تمنا دارم بر من آسان گیرى و به حالم ترحم کنى و مرا به قسمت مقدر خود خشنود و قانع سازى و در هر حال مرا متواضع گردانى ای پروردگار من ... و نیز درخواست مىکنم که مرا حظ وافر بخشى از هر خیرى که مىفرستى و هر احسانى که مىافزایى ... و هر نیکویى که منتشر مىسازى و هر رزق و روزى که وسیع مىگردانى و هر گنه که مىبخشى و هر خطا که بر آن پرده مىکشى ... ای پروردگار من ... ای پروردگار من ... ای پروردگار من روز میلاد مولود کعبه و روز پدر مبارک |
|
"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن معبد شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه"
دكتر علي شريعتي
یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و … دامنی از ستاره … یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود … با اولین شب پاییز آمده بود … و هر شب، ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید … تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند … یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت … و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد … گیسوانش در باد موج مي زد و شب به بوی او آغشته می شد … یلدا شبی، از خدا پاره ای آتش قرض گرفت … آتش که می دانی، همان عشق است … یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد …. آتش در وجود یلدا بارور شد … فرشته ها به هم گفتند : …. یلدا آبستن است. آبستن خورشید … و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد … و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند … فرشته ها گفتند : … آه ... فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد … یلدا آفرینش را تکرار می کند … راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست
![]()
غافل به ما رسيد و وفا را بهانه ساخت ... افكند سر به زير و حيا را بهانه ساخت ... دست بر دوش غير نهاد از ره کرم ... ما را چو ديد لغزش پا را بهانه ساخت ... چون ديد از در مجلس درآمديم ... برخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت ... رفتيم مسجدي بلكه به رويش نظر كنيم ... بر رخ گرفت دست و دعا را بهانه ساخت ... زاهد چو طاقت روي پري نداشت ... کنجی نشست و ياد خدا را بهانه ساخت.
الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم. الهی! هر بیماری را شفاء از طبیب است و من بیمار از طبیبم، هرکرا از قسمت بهره ی ایست و من بی نصیبم، هر دل شده ای با یاری و غمگساری است و من بی یار و غریبم. همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم… غنوده هر کسی با یار و من بی یار چون باشم … الهی! عنایتت کوه است و فضل تو دریاست، کوه کِی فرسود و دریا کِی کاست؟ عنایت تو کی جُست و فضل تو کی وا خواست؟ پس شادی یکی است که دوست یکتاست.
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات
امروز دفاع کردم ... ۲۵ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱:۳۰ تا ۱۵ عصر اتاق ۱۸ ... آقای دکتر یمنی آقای دکتر ابوالقاسمی داوری پایان نامه را بر عهده داشتند و خانم دکتر صباغیان راهنما و آقای دکتر صالح صدق پور مشاورم بودند ... خدا رو شکر به خوبی برگزار شد . فردا روز تولد حضرت علی (ع) است. می دونستم که روز خوبی خواهد بود ... امروز همه چیز عالی بود.
مدتهاست چیزی ننوشتم ... این قصه به نظرم بامزه اومد ... شاید هم تکراری باشه .... ببخشید ... امروز کارای پایان نامه رو به یه جاهایی رسوندم ... یه کم فرصت پیش اومد ... حالا بخونید ببینم نظرتون چیه !
یه زوج ۶۰ ساله 
به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم! ... زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و بوف !!!! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد ! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد ! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه ... زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و بوف!!! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتیجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ باشند ، ولی فرشته ها حتما زن هستند !!![]()
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال
تو را فیروز و فرخ باد این نوروز سلطانی لبت خندان دلت شادان در این جشن نیاکانی
منت در عید جمشیدی کنم تبریک و تقدیمی که اقبال تو سعد آید در این آیین ایرانی
شعله های زندگی تون پر حرارت و داغ ... دلتون گرم و شاد و با نشاط
جاذبه خاک به ماندن می خواند
و آن عهد باطنی به رفتن ...
عقل به ماندن می خواند
و عشق به رفتن... و این هر دو را خداوند آفریده است
تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود.
" سید مرتضی آوینی"
![]()
سلام ... امروز وبلاگم یک ساله شد .... چقدر زود گذشت ... پارسال این موقع تو خوابگاه برای اولین بار وبلاگ نویسی رو شروع کردم ... و نمیدونم چرا وقتی خواستم اسمشو انتخاب کنم اولین چیزی که یادم اومد ... یک استکان چای داغ بود ... الان برای خودم جالبه ... خوشحالم که این وبلاگو دارم که گاهی توش چیزی بنویسم ... حتی اگر اون مطلب مال خودم نباشه ... اما احساس منه که یه نفر دیگه زیباتر بیانش کرده ... این یک استکان چای داغ ! با همه نا قابل بودنش ... بهانه ای شد برای آشنایی با دوستهایی که به اندازه همه آنهایی که نشناخته ام ! دوستشون دارم ... ... برای همه شون آرزوی موفقیت دارم ... الان یه کم گرفتارم و خیلی وقته نتونستم مطلب جالبی بنویسم ... می بخشید و انشالله در فرصتی بهتر ...
راستی امروز روز دانشجو هم هست ... به یاد همه خاطرات زیبای دانشجویی ... و روزتون مبارک
|
زندگی .... د ر این دنیای بزرگ ... مردمان نیک ، یا به سان معماران در حال ساختن اند و یا همچون دهقانان به کاشتن مشغول .. اما تفاوت ظریفی است میان این دو ... در ساختن لذتی نهفته ... دستانی هنرمند و اندیشه ای با ذوق ... خشت بر خشت می نهد ... در انتظار قد کشیدن و بزرگ شدن ... در انتظار مامنی برای آرام زیستن ... یا عمارتی با شکوه برای فخر و مباهات آدمی که... عظمت کاخهای سر به فلک افراشته را به زیر اقتدار خود در نوردد ... چه بسا سرنوشت تاریخ در بسیاری از همین عمارت های با شکوه رقم خورده است ... |
|
|
اما هر چه باشد و با هر نیت .... آخرین خشت که گذاشته می شود ... عمارت تمام می شود و .... پایان ساختن .... پایان حظی است که معمار از کار خود می برد .... که با شکوه ترین کاخ های عالم نیز پس از پایان ، فربه تر نخواهند شد . اما .... آغاز کاشتن ... دگرگونی است ... زیر و رو کردن زمین است ... خاک به هم ریختن ... شخم زدن ... و بعد ... بذر پاشیدن و دانه پنهان کردن ... کاشتن که تمام شد ... دهقان پیر با دستهایی پینه بسته و صورت آفتاب سوخته به زیر سایه درختی می خزد تا استکان چایی بنوشد از کتری دود اندود کنار اجاق سنگی ... حالا ... کاشتن تمام شده ... اما پایان کاشتن ... آغاز رویش است ... در فصل سرما ، امیدی گرم دل دهقان پیر را نوازش میدهد و چشمانش در انتظار آسمان ... در انتظار باران ... در انتظار بهار ... زیرا کاشتن را هرگز پایانی نیست ... | |
پاییز را دوست دارم زیرا آغاز رویش است ... پاییز را دوست دارم زیرا سرمای مطبوعش با کرختی و سستی نا مانوس است ... پاییز آغاز مهرورزی است .... آغاز دانستن ... آغاز حرکت ... به سوی امید ... به سوی فردا ... پاییز همیشه بوی تازگی میدهد .... به زیبایی بچه های شاد که با لباسهای تازه شون به مدرسه میروند ... یاد پیراهن آبی آسمانی اول دبستانم می افتم ... با دور یقه سفید توری ... بوی کتابهای تازه ... مداد تراشهای رنگی ... و پاک کن های عروسکی با بوی توت فرنگی .... که همیشه دوست داشتم گازش بزنم ... یه بسته مداد رنگی 24 تایی که داشتنش بزرگترین شوق من بود وقتی کلاس اول بودم ... پاییز مرا یاد پولک های ستاره ای میاندازه که معلم کلاس دوم دبستانم وقتی نمره 20 می گرفتیم بالای دفتر دیکته مون می چسبوند ... و یاد دفتر های کاهی پر از مشق های آب بابا ... یاد عکس برگردون هایی از کارتون های تلویزیون که جاهای خالی کتابهامون می چسبوندیم ... یاد کلاس دوم راهنمایی میافتم ... اولین زنگ تفریح بعد از اولین روز مهر ... شوق دیدار همکلاسی های پارسال .... و دغدغه اینکه نیمکت اول کلاس بشینیم .... و بعد امان نداشتیم کلاس تموم شه و برای هم از خاطرات تابستون تعربف کنیم ... همه رمانهایی که توی سه ماه تابستون خونده بودیم رو پشت سر هم برای هم تعریف می کردیم .... پاییز ماه رویش است ... بار ها و بارها در این فصل روییدیم و قد کشیدیم ... وقتی اول دبستان بودم ... یه دختر کوچولوی خجالتی با یک دنیا سوال .... وقتی اول راهنمایی شدم ... یه دختر شیطون با یک دنیا انرژی .... وقتی اول دبیرستان شدم ... یک دنیا امید ... یک دنیا آرزو .... و سالی که برای اولین بار دانشگاه قبول شدم ... باز هم مهر ماه بود .... این ماه مهر ... آه ... که عجب ماهیه این ماه پر مهر ... و چقدر خاطره نهفته تو این ماه قشنگ ... ماه مهر داره تموم میشه و نمیدونم چرا دلم خواست تا تموم نشده به خاطرش بنویسم .... دلیل خاصی نداشت ... فقط چون پاییز و بخصوص ماه مهر مرا به یک نستالژی مطبوع می بره ...
عید آمد و عید آمد وآن بخت سعید آمد برگیر و دهل میزن کآن ماه پدید آمد
سلام .... عید فطر مبارک ... نماز روزه هاتون قبول و دلتون شاد ![]()
ماه رمضان که میشه ... هرکی یاد یک چیزی می افته .... ماه قرآن ... شب قدر ... مناجات شبانه .... خدایا ..... من همیشه ... اول یاد سفره افطاری می افتم ! ... خوب هر کس به اندازه بزرگی خودش ... ما هم هنوز توی همون دوران کودکی موندیم .... لحظه افطار .... درست مثل لحظه سال تحویل ... انتظار ... عبور ... و یک غم شیرین .... و لحظه خواستن ... و .... صدای دعای ربنا ... و توی این لحظه ... احساس میکنی قلبت هزار بار مهربان تر از قبل شده .... و کاش این مهربانی ها ماندگار باشند .... توی این لحظه .... هزاران آرزو داری و می خوای همه شو توی همون یه لحظه بگی ... اما نمیدونی چطوری و از کجا شروع کنی .... آخرش میگی ... خدایا هرچی تو بخوای .... و صدای اذان ... امروز روز پیشواز بود و فردا ماه رمضان ... امشب ماه زیبای رمضان گوشه چشمی نشون میده و شاید اگه خیلی زرنگ باشیم بتونیم لحظه ای اونو ببینیم .... حسابشو کنی همه ماه رمضون یه لحظه است ... و کاش این یک لحظه رو بتونیم درک کنیم .... پیشاپیش آغاز ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم و امید که طاعات و عبادات همه مورد قبول درگاه خداوند قرار بگیره .... سر سفره افطار و اوقات سحر حتما برای دوستانتون دعا کنید و .... ما رو هم فراموش نکنید ![]()

کودک زمان، پیرامون لحظه های تلخ من، می رقصد ...
زمان می گذرد و زمین در انتظار قدم های توست ...
ای صاحب زمان ... مهربان ... ای آسمانی ...
این کویر تف زده ... سالهاست که در انتظار باران است !

* دخترک گوشش به صدای سبزی فروش بود...
سبزی فروش داد می زد :« آی .... سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد، سبزی تازه، سبزی خانم، بفرما!» دخترک با خودش گفت:« سبزی ! سبزی که اينقدر اسم و فاميل و لقب و صفت دارد، من چرا بی نام و نشان باشم!» به همين دليل به خودش گفت:« دختر نازنين، دختر خوب، دختر خوشگل ، دختر مهربان، دختر ستاره، دختر ماه، دختر خورشيد...» ..... همين طور که برای خودش انواع صفت ها و لقب ها را می شمرد، پاسبانی جلويش سبز شد و گفت:« آی ... دختر خيابانی! چرا باز اين طرف ها آفتابی شدی، هوس زندان کردی؟» .....
.
.
.
.... او می رفت و با خودش می گفت: « دختر بدبخت، دختر بيچاره، دختر سياه روز، دختر خيابانی، تو حتی يک برگ سبزی هم نيستی ! » ........... صدای سبزی فروش هنوز می آمد:« سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد... » این مطلبو هم یه جایی خوندم و خوشم اومد

بوی پاییز
ایستاده باشی
در انتهای تکرار این مسیر بیپایان
مثل قاشقی شکست خورده
بعد از آنهمه دلنگدلنگِ ایندر و آندر زدنها
اریب
در فنجان چای بعد از ظهر
چیزهای تلخی هست
که باید حل شوند
در صفحههای تقویم
مثل این که این روزها
پاییز را از صدای سرما خوردهی کسی نمیشود فهمید.
رقص شعرهای توی شومینه،
سرفههای خشک،
بوی آنتیبیوتیک،
بویِ کبریتهایِ یواشکیِ بیتو که بادهای سرد را دوام نمیآورد،
تقویم را بهرخات میکشند همه
و چمدانهای آمادهات
که دلشان پُر است
از دکمههای باز نشده.
از گریبانهایی
که در شبهای ناگهان چاک افتادند.
از لکهای بیهوای آباناری
که مثل حکایات هزار و یک شب، دهانبهدهان، نقل میشدهاند.
دقایق باقی را
مگر با راننده تاکسیها درددل کنی
که تو را دو نفر حساب کنند؛
بلیط استعارهایست لاجرم
از دندانقروچههایی
که خوابگردی خاطرات عابرین این سطرهاست
در پیادهروهای پاییز.
پاییزی که دیگر
در دستمال کاغذیهای مچالهی تو نیست ...
پاییز
باید،
به صفحات تقویم برگردد
وقتی
دستمالهای مچاله را باد برده است؛
تمام کلاغهای حکایات این دفتر خاطرات، به خانه رسیدهاند؛
صدای سرماخوردهای در گوشی تلفن خشخش کرده
و برای همیشه جملهای ناتمام مانده است... ( شعر از عماد مرتضوی)